تبلیغات
سائلین - بزغاله ناقلا!!

بزغاله ناقلا!!

بسم الله الرحمن الرحیم  




بزغاله ی ناقلا كارش شده بود بازی گوشی ،ازاین ور به اون ور جست وخیز میكرد،آرام وقرارنداشت،هرروزصبح صاحبش برایش آب وعلف میآوردوبزغاله مَعْ مَعْ كنان ازش تشكرمیكرد.یك روز دیدصاحبش به سمتش میآیدامابدون آب وعلف!جلوترآمد،واقعاازآب وعلف خبری نبود!صاحبش چاقوبه دست نزدیك می  شد!بزغاله پا به فرار گذاشت،بزغاله بدو،صاحبش بدو،چپ،راست،مَعْ مَعْ،بالا،پائین،مَعْ مَعْ،بالاخره بزغاله به چنگ افتاد،ازبس مَعْ مَعْ كرده بود خسته شده بود،هركاری كرد نتوانست فراركند،صاحبش كشان كشان میبردش تاسرش رابیخ تا بیخ جدا وگوشتش راكباب كند!مَعْ مَعْ كنان مقاومت میكردامافایده نداشت صدایش گرفته بود،رمق نداشت،صاحبش آن را به محل مناسبی برد،بین پاهایش محكم گرفت وحسابی چاقو را تیز كرد،به زوركمی آب به بزغاله ی بی نوا داد،رو به قبله اش كرد،همین كه خواست چاقورا روی گلوی بزغاله بگذارد امام صادق علیه السلام ازآنجا عبور كرد،چشم بزغاله به امام افتاد بسیار خوشحال وامیدوارشد!بزغاله ناقلائیش گل كرد!میدانست كه این آخرین فرصت است وباید كاری كند تا امام را متوجه خودش نماید!بااینكه اصلا رمق نداشت تمام توان خودش را جمع كرد وباصدای بلند مَعْ مَعْ كرد!امام صادق علیه السلام متوجه بزغاله شدسریع خودش را رساند،بزغاله دیگر خیالش راحت شد اگرچه حیوان بود ولی خوب میدانست هیچ كس از در خانه ی اهل بیت علیهم السلام ناامید برنمیگردد،دیگر نیاز نبود باصدای بلند مَعْ مَعْ كند!آرام مَعْ مَعْ میكرد،امام به صاحبش فرمود:دست نگه دار!من این بزغاله را میخرم!چند میفروشی؟!صاحب بزغاله گفت:ای پسر رسول خدا قیمت این بزغاله چهار درهم است البته قابل شمارا ندارد!امام چهار درهم به آن مرد داد و بزغاله را نجات داد!یكی ازیاران امام كه همراهشان بود باتعجب علت این كار راپرسید،امام فرمودند:بزغاله وقتی چشمش به من افتاد گفت:به خدا و شما اهل بیت پناه میبرم،نگذارید مرابكشد.من هم كمكش كردم و در ادامه فرمودند:اگر شیعیان ما تحمل داشتند كاری می كردیم كه صدای حیوانات را بشنوند.
تراب
منبع:منتهی الآمال به نقل از الخرائج  




موضوع: داستان های شیرین ،
برچسب ها: امام صادق علیه السلام، نجات بزغاله، آزادی، اهل بیت، پناه دادن، حرف زدن حیوانات، قصه برای كودكان،
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 05:12 ب.ظ ] [ محفل سائلین ]